ساعت از ۱۰ شب گذشته و من تازه پای نوشتن برای وبلاگم نشستهام. تمام روز دنبال یک «حرف به درد بخور» میگشتم، اما پیدا نکردم. در شرایطی که هیچچیز قطعی نیست، واقعاً چه حرفی میتوان زد؟
قدیمیها میگفتند باید با عقل و احساس، پا به پای هم پیش رفت؛ اما من این روزها بیشتر غرق در احساسم، چرا که عقلم به جایی نمیرسد. هر روز برنامهای مینویسم و تمام سعیام این است که آن را خوب پیش ببرم، اما امروز برنامه نوشتن خوب پیش نرفت… چون خیلی غمگینم.
امروز در میانهی تلاشهایم متوجه شدم تمام برنامهریزیهایم برای آزمون PTE به دلیل محدودیتهای جدید برای ایرانیها بر باد رفته است. اهدافم را روی کاغذ تغییر دادم و تصمیم گرفتم برای آیلتس ۸ آماده شوم؛ اما از همان لحظه، مغزم قفل شد. از صبح تا همین حالا نتوانستم حتی یک صفحه کتاب بخوانم یا کلمهای بنویسم. تنها چیزی که امشب قلم را در دستم نگه داشته، تعهدی است که به نوشتن دارم.
چرا عدم قطعیت، زندگی و عملکرد ما را اینگونه فلج میکند؟
در کتاب «بدن فراموش نمیکند» خواندم که از نظر عصبشناسی، مغز انسان برای «بقا» طراحی شده است، نه برای «خوشبختی». عدم قطعیت برای مغز، ترادفی از «خطر و تهدید» است.
وقتی اضطرابِ ناشی از عدم قطعیت بالا میرود، آمیگدال (مرکز هشدار مغز) فعال میشود و مسیر ارتباط با قشر پیشپیشانی (بخش تحلیل، منطق و تصمیمگیری) را مسدود میکند. به همین دلیل است که تحت فشار روحی، حتی خواندن یک صفحه متن ساده هم به کارهای شاق تبدیل میشود. احساسات شدید، تمام پهنای باند پردازشی مغز را اشغال میکنند. ما نمیتوانیم روی نمره ۸ آیلتس تمرکز کنیم، چون تمام توان مغز صرف پاسخ به این سوال تکراری میشود که: «اگر نشد چه؟»
عدم قطعیت ما را دچار «تحلیلزدگی و فلج» میکند؛ ما را به دنبال «بهترین گزینه» میفرستد، در حالی که در دنیای واقعی، یک گزینهی «کافی و ممکن» برای ادامه دادن بس است.
پناهبردن به «لنگرهای قطعی»
نسیم طالب در کتاب «قوی سیاه» مطرح میکند که برخی پدیدهها از «تلاطم و عدم قطعیت» تغذیه میکنند و قویتر میشوند. او «استراتژی باربِل» (Barbell Strategy) را پیشنهاد میدهد: در یک سمت، ریسکهای محاسبهشده و فرضیههای بلندمدت را نگه دارید، اما در سمت دیگر، روی «امنیت کامل و چیزهای کوچک و قطعی» تمرکز کنید.
امروز، در میانهی این پریشانی، جملهای از مارکوس اورلیوس در کتاب تأملات دستم را گرفت؛ آنجا که مینویسد:
«همواره با ارادهای محکم، با متانتی درست و طبیعی، به کاری که در پیش داری بیندیش و دیگر ملاحظات را از سر بیرون کن. تو بر این کار قادری، اگر هر کاری را بهگونهای انجام دهی که انگار آخرین کار زندگیات است؛ عاری از پریشانفکری، فارغ از سلطه عواطف بر عقل، و رها از شکایت از دست تقدیر…»
این همان ساختن «لنگرهای قطعی» است. وقتی آیندهی یک سال بعد تاریک و مبهم است، باید افق دیدمان را کوچک کنیم: به امروزی که در آن هستیم، یا حتی به «یک ساعت آینده».
دریافتم وقتی تمرکزم را روی چیزهای کوچک میگذارم، زندگی دوباره جریان مییابد.
تمرکز بر چیزهای کوچک یعنی:
– اینکه امروز فقط یک فصل از یک کتاب سخت را بخوانم، حتی اگر تمامش را نفهمم.
– اینکه به جای غصهخوردن برای آیندهی مبهم، امروز فقط چند لغت جدید یاد بگیرم.
– اینکه هر روز در ساعتی از صبح، فارغ از اینکه جهان به کدام سمت میرود، روی یک بخش از تمریناتم بنشینم تا به مغزم پیام دهم: «هنوز چیزهایی تحت کنترل است.»
تمرکز بر «همین لحظه و همین کار کوچکِ در دست»، تنها تختهپارهای است که ما را از غرق شدن در اقیانوس بیانتهای «چه میشود اگر…» نجات میدهد. امشب شاید غمگین باشم و برنامههایم تغییر کرده باشند، اما همین که این کلمات را نوشتم، یعنی لنگر کوچک امروزم را انداختهام.

آخرین نظرات: