اگر امروز احساس میکنید که دیگر نمیتوانید نگاهتان را بر صفحهی یک کتاب یا افقِ یک هدف ثابت نگه دارید، بدانید که تنها نیستید. ما همگی در اقیانوسی از حواسپرتیهای ارزان غرق شدهایم؛ اقیانوسی که موجهایش نه از آب، که از نوتیفیکیشنهای بیمعنی و رنگهای فریبندهی شبکههای اجتماعی ساخته شده است. اینها فقط حواس ما را پرت نمیکنند، بلکه روح ما را تکهتکه میکنند.
تراژدی ما در همین تکهتکهشدن است. یوهان هری از حقیقتی میگوید که بیشتر شبیه به یک مجازات است: هر بار که رشتهی افکارمان پاره میشود، بیست و سه دقیقه طول میکشد تا دوباره راهِ بازگشت به آن سکوتِ عمیقِ اولیه را پیدا کنیم. بیست و سه دقیقه برای یک بازگشتِ ساده! حالا تصور کنید کسی را که در هر ساعت، چندین بار این سقوط را تجربه میکند. او هرگز به «عمق» نمیرسد؛ او تمام عمرش را روی سطحِ لغزندهی زندگی میلغزد، بدون آنکه هرگز طعمِ غوطهور شدن را بچشد.
من این غیبتِ روح را هر روز در کلاسهای زبانم میبینم. نگاهِ نوجوانانم به تخته است، اما حضورشان کجاست؟ آنها همانجا، در برابر من نشستهاند و در عین حال، کیلومترها دورترند. ذهنشان را با افکار سمی و مقایسههای گزندهی دنیای مجازی پر کردهاند و حالا برای متمرکز ماندن، گویی با دیواری از بتن میجنگند. در میانه یک جمله، ناگهان غایب میشوند. من صدایشان میکنم، اما آنها را از کدام دنیای تاریک بازگردانم؟
این وضعیت، من را به یاد رانندهای میاندازد که در جادهای مهآلود پیش میرود، در حالی که شیشهی جلوی ماشینش از گل و غبار تیره شده است. راننده گاز میدهد، سرعت میگیرد و گمان میکند پیش میرود، اما در حقیقت او کور است. او نمیبیند، پس نمیداند به کجا میرود. هر کس که در روز، حتی یک ساعت برای تمرکزِ عمیق وقت نگذارد، در واقع دارد در همان جاده گم میشود. او کمکم فراموش میکند کیست و چه میخواست.
به قول خوزه اورتگا: “ما نمیتوانیم زندگی را تا زمانی که آماده نیستیم به تعویق بیندازیم؛ زندگی مستقیم به ما شلیک میکند.”
اشتباه ما این است که میپنداریم «آمادگی»، چیزی است که باید پیش از شروع اتفاق بیفتد. اما حقیقت این است که آمادگی، میوهی شروع است، نه ریشهی آن. ما در حین جنگیدن برای متمرکز ماندن است که آماده میشویم. آمادگی، در همان لحظهی تقلا و در همان لحظهی دشوارِ گام اول ساخته میشود.
میدانم، شروع کردن هرگز آسان نخواهد بود. اما راه نجات در همین لجبازیهای کوچک است. به جای آنکه رؤیای ساعتها تمرکز را در سر بپرورانیم، باید خود را به ۲۰ دقیقه اجبار کنیم. فقط ۲۰ دقیقه. این ۲۰ دقیقه، همان دستمالِ خیسی است که لکهی گل را از روی شیشهی ذهن پاک میکند. تکرارِ این لحظات است که ذهنِ تکهتکه شده را دوباره بازطراحی میکند.
و برای آنکه فرمان رانندگی را دوباره به دست بگیریم، باید از نظمِ ساده بهره ببریم. فهرستی از کارهای روزانه، نه یک تکلیف، بلکه نقشهای برای نجات است. هر تیکِ کوچکی که کنار یک کار تمامشده میزنیم، مانند جرعهای آب است برای موتورِ خستهی ارادهمان.
بپذیرید که حواستان پرت خواهد شد؛ این بخشی از بازی است. اما هنر در این است که هر بار، با همان ارادهی لرزان اما مصمم، خود را دوباره به میدان کار برگردانید. هر بار که بازمیگردید، ماهیچهی وجودتان قویتر میشود.
شروع کردن سخت است، اما اگر کمی پای کار بمانیم، جاری شدن در حرکت، ما را راحت خواهد کرد. منتظر نباشید تا روزی برسد که کاملاً «آماده» باشید؛ زندگی منتظر نمیماند، زندگی بیرحمانه شلیک میکند.
شیشهی گلیِ ذهنتان را همین امروز تمیز کنید… پیش از آنکه تاریکی، تمام جاده را ببلعد و شما را برای همیشه در گمگشتگی رها کند.
کانال تلگرامی یادگیری انگلیسی با پادکست:
https://t.me/atefeqorbaney

آخرین نظرات: