غلط اندر غلط

تا به حال شده در پایان یک تصمیم، در حالی که به نتیجه نگاه می‌کنید، از خودتان بپرسید: «من واقعاً چرا این مسیر را انتخاب کردم؟»

غلط اندر غلط یعنی این زنجیره را دیده‌اید. هر اشتباهی که «دیده شود» و «تحلیل شود»، دیگر یک اشتباه نیست، بلکه تبدیل به «آگاهی» می‌شود.
‌

داستان من با یک تصمیم ساده شروع شد؛ عکاسی از تولد دخترم در مهدکودک. پارسال تجربه‌ی آتلیه را داشتم، اما امسال وسوسه شدم که هزینه‌ کنم و متفاوت‌تر باشم. پیشنهاد مدیر مهد این بود: «به جای اینکه عکاس از بیرون بیاورید و هزینه‌ی زیادی بپردازید، از عکاس خودِ مهد استفاده کنید.» روی کاغذ، این راهنمایی منطقی به نظر می‌رسید: هزینه‌ی کمتر و دسترسی راحت‌تر. اما همین‌جا بود که من در تله‌ی یکی از بزرگ‌ترین سوگیری‌های ذهنی افتادم.

‌

وقتی عکس‌ها را دیدم، قلبم کمی گرفت. هیچ‌چیز درست نبود؛ نه کادربندی‌ها، نه نورپردازی و نه حتی کیفیت فایل‌ها. عکس‌ها تار بودند و رزولوشن آن‌ها چنان پایین بود که هر بار در ارسال، چهره‌ها را گم می‌کردم. با این حال، اتفاق عجیبی افتاد: با وجود دیدن تمام این نقص‌ها، من به جای اینکه همان‌جا متوقف شوم، پیش رفتم. حتی عکس‌هایی که خودم در خانه گرفته بودم را هم به او دادم تا ویرایش کند و در نهایت، مبلغ ۴ میلیون و ۵۰۰ هزار تومان را پرداخت کردم. حالا در وضعیتی هستم که منتظرم ببینم عکس‌های روتوش شده چطور از آب در می‌آیند؛ در حالی که ته دلم می‌دانم مسیر را از همان ابتدا اشتباه رفتم.

‌

در همین لحظات بود که به یاد کتاب «تفکر، سریع و کند» نوشته دنیل کانمن افتادم. کانمن در این کتاب توضیح می‌دهد که ذهن ما دو سیستم دارد: یکی سریع، شهودی و احساسی، و دیگری کند، منطقی و تحلیلی.

‌

در ماجرای عکاس مهد، «سیستم سریع» من با دیدن کلمه «ارزان» و «راهنمایی مدیر»، سریعاً تصمیم گرفت و میان‌بری زد. من دچار «سوگیری تأییدی» شده بودم؛ یعنی می‌خواستم باور کنم که انتخابم درست بوده است، حتی وقتی شواهد (عکس‌های تار و بی‌کیفیت) می‌گفتند که مسیر اشتباه است.

‌

ترس از هزینه زیاد، مرا به مسیری برد که در نهایت، هزینه‌اش (هم از نظر مالی و هم از نظر اعصاب و خاطرات) کمتر از مسیر درست نبود. حقیقت این است که ما در بسیاری از مهارت‌ها و تصمیمات زندگی همین تکرار را داریم: سال‌ها با راهنمایان اشتباه پیش می‌رویم و به دلیل ترس از هزینه یا تغییر، روی یک مسیر غلط پافشاری می‌کنیم.

درس بزرگی که از این تجربه گرفتم این بود:

اگر احساس کردی راه را اشتباه رفته‌ای، تو مسئول این انتخاب بودی. اما تراژدی بزرگ‌تر این است که گاهی ما با «پافشاری در اشتباه»، اجازه نمی‌دهیم مسیر را اصلاح کنیم. من می‌توانستم همان‌جا متوقف شوم، فقط ۴ عکس انتخاب کنم و هزینه کامل را پرداخت نکنم. اما ذهن من می‌خواست از «هزینه‌ای که تا اینجا پرداخت کرده‌ام» دفاع کند (چیزی که در اقتصاد به آن Sunk Cost Fallacy یا «توهم هزینه» می‌گویند؛ یعنی چون مقداری پول ریخته‌ایم، چون نمی‌خواهیم آن را از دست بدهیم، باز هم بیشتر روی آن سرمایه‌گذاری می‌کنیم تا شاید درست شود).

‌

نتیجه‌گیری من برای تمام ما:

منابع ما در این زندگی محدود است؛ زمان، پول و انرژی ما تمام‌شدنی است. پس:

۱. از کسی راهنمایی بگیر که کاملاً مطمئنی مسیرش درست است، نه کسی که فقط «راه راحت‌تر» یا «ارزان‌تر» را نشانت می‌دهد.

۲. به محض اینکه حتی یک درصد احساس کردی مسیر اشتباه است، سریع تغییر مسیر بده.

۳. پافشاری در مسیر غلط، هرگز به مقصد مطلوب نمی‌رساند؛ بلکه فقط فرصت‌های درست را از بین می‌برد.

 

به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط