امروز اصلاً دلم نمیخواست کاری بکنم. یک هفته بود که چیز قابلی ننوشته بودم، تمرینهای آیلتسم تقریباً تعطیل شده بود، و میان مریضی، مریضداری و اسبابکشی، زندگیام شده بود مثل تودهای از جعبهها که هیچکس دلش نمیخواهد بازشان کند.
هر صبح به خودم میگفتم «امروز نه، فردا» و فردا هم همان جمله را تکرار میکرد. اما امروز صبح تصمیم گرفتم به خودم دروغ نگویم. گفتم: «فقط بنشین دو دقیقه. دو دقیقه همیشه سختترین قسمت ماجراست.» پس نشستم و یک آزمون آزمایشی دادم.
پیش از آزمون، چند صفحه از You Are a Badass نوشتهی جن سینکرو خواندم. همان چند صفحه کافی بود تا حالم عوض شود. یک جملهاش در ذهنم ماند:
> «ترس همیشه آنجا هست، آماده و گوشبهزنگ تا خرابی به بار بیاورد؛ اما انتخاب با ماست که با آن درگیر شویم یا چراغها را روشن کنیم، صدایش را خفه کنیم و از کنارش بخزیم.»
نویسنده نمیگوید ترس را انکار کن؛ میگوید چراغ را روشن کن. یعنی ترس را ببین، بشناس و بعد از کنارش رد شو. وقتی این را خواندم، فهمیدم مشکل من «کمبود وقت» نبود؛ مشکل من «روشننکردن چراغ» بود.
آن جمله باعث شد به هفتهی خودم فکر کنم. من اسم آن روزها را «مشغله» گذاشته بودم. بعضی از آن کارها واقعی بودند — مریضی، مریضداری، جمع کردن برای اسبابکشی — اما بقیه فقط بهانه بودند. راستش را بگویم: گاهی خسته نبودم که درس نخوانم و ننویسم؛ میترسیدم. اگر صادق باشم، از اینکه چه میشود اگر واقعاً موفق نشوم. سینکرو همین را میگوید: ما ترسیدن را به عادت تبدیل کردهایم. از بچگی با اخبار بد، فیلمهای ترسناک و جملهی «مواظب باش» بزرگ شدهایم و یاد گرفتهایم اطرافمان را از ترس پر کنیم. به همین دلیل ترس طبیعی و حتی مفید به نظر میرسد، در حالی که فقط جلوی ما را میگیرد.
کتاب از «اثر خرچنگ» هم حرف میزند: اگر یک مشت خرچنگ را در کاسهای بگذاری، هر بار که یکی تلاش میکند بالا برود، بقیه او را پایین میکشند. سینکرو میگوید ما هم گاهی با هم همین کار را میکنیم؛ وقتی کسی تصمیم بزرگی میگیرد، اولین واکنشمان هشدار است، نه تشویق. برای من این درس مهمی بود: پشتگوش انداختن کارهای مهم اما غیر ضروری خودش میتواند یکی از همان خرچنگها باشد که مرا پایین میکشد؛ خرچنگی به اسم «بعداً».
کتاب یک تکنیک خوب هم دارد: «تماشای ترس از آینهی عقب». به کارهای ترسناکی فکر کن که در گذشته انجام دادی و حالا به عقب نگاه کن؛ میبینی چقدر دیگر ترسناک نیستند. پس چرا از همین حالا، از جای موفقیّت به جلو نگاه نکنیم؟ بعد هم یک سوال کلیدی میپرسد:
> «آیا ترس تو از ایمان تو به ناشناختهها (و به خودت) بیشتر است، یا ایمان تو از ترست بیشتر است؟»
امروز از خودم میپرسم اگر در اضطراب بیفردایی و جنگ، بلند نشوم و پیشنروم، اوضاع بهتر میشود؟!
قرار نیست تظاهر کنم که بعد از نوشتن این متن حالم عالی شده. این روزها زندگی سخت است، ذهنم کند است و نگرانی جنگ هم ته دلم هست. اما یک کار کردم، و همین مهمتر از فقط داشتن خیال یک زندگی ایدال است. هیچ زندگیای بیدغدغه نیست. هلن کلر مینویسد: «زندگی یا یک ماجراجویی جسورانه است، یا هیچ.»
هفتههای پر مشغله میآید، مریضی میآید، اسبابکشی میآید، و استراحتدادن به خود هم گاهی لازم است. اما لازم نیست منتظر لحظهی کامل بمانم تا دوباره شروع کنم و لازم نیست منتظر باشم ترس از بین برود. ترس نمیرود؛ باید کنارش راه بروم.
امروز فقط نشستم و کار انجام دادم. همین کافی بود که دو دقیقه اول تاب بیاورم تا راه بیفتم.
کانال تلگرام:
https://t.me/atefeqorbaney

آخرین نظرات: