خوراک ذهنی

چرا باید دانست؟ و چگونه می‌شود حرفی برای گفتن داشت؟

شاید پاسخ از یک پرسشِ کهن آغاز شود: به خوب و بدِ جهان باید شک کرد. و این شک، هم‌زمان سخت و آسان است.

سخت، چون ما تجربه‌ی زیستن در این شرایط را نداشته‌ایم؛ آسان، چون هیچ‌چیز ابدی و همیشگی نیست. زمان بر ما نمی‌گذرد؛ ما از کنارِ روزها، ماه‌ها و سال‌ها عبور می‌کنیم. و در این عبورِ مدام، تنها چیزی که می‌ماند، اندیشه است.

اما اندیشه از کجا می‌آید؟ گمان می‌کنم از دلِ تکرار. آن‌گاه که می‌خوانیم، دوباره می‌خوانیم، می‌نویسیم و باز می‌نویسیم، کم‌کم می‌توانیم فکر کنیم. اندیشه‌ی ناب، از شنیدن و خواندنِ افکارِ بزرگ‌مردانِ زمانه در جان می‌روید.

و این‌جا همان نکته‌ی محوری است: دریافت‌های ما، احساسِ ما را می‌سازند، و احساسِ ما، ادراکِ ما را از جهان شکل می‌دهد.

داچر کلتنر در کتاب حیرت نشان می‌دهد که احساسات فقط واکنش‌های درونی نیستند؛ آن‌ها دریچه‌ای‌اند که از طریق آن جهان را می‌بینیم. وقتی با چیزی بزرگ و رازآلود روبه‌رو می‌شویم که از چارچوبِ فهمِ فعلی‌مان بیرون است، ذهن‌مان ناگهان می‌فهمد: «دانشِ فعلی‌ام کافی نیست.» و همین، ما را به‌سوی فهمی تازه می‌کشاند. حیرت، «خودِ کوچک» را در ما بیدار می‌کند؛ خودمحوری و نگرانی را ساکت می‌سازد و به‌جایش فروتنی، کنجکاوی و همدلی می‌نشاند. حیرت به ما می‌آموزد که ما بخشی از چیزی بسیار بزرگ‌تر از خودمان هستیم.

گوشی زنگ می‌خورد؛ جواب نمی‌دهم. اگر پایِ تلفن بروم، رشته‌ی افکار پاره می‌شود. باید نشست و نوشت. و اگر به‌گونه‌ای خاص می‌اندیشیم، یا حتی اگر نمی‌اندیشیم، از همین‌جا آب می‌خورد که ورودی‌های ذهنی‌مان چه هستند.

دریافتِ درست، ذهنِ پویا می‌سازد؛ و ذهنِ پویا، حرفی برای گفتن دارد. حرفی که فقط تکرارِ من و تو نیست، بلکه ثمره‌ی گفت‌وگوست با کسانی که پیش از ما اندیشیده‌اند. کسی که خوب می‌خواند و خوب می‌شنود، دیگر در جمع تنها سخن نمی‌گوید؛ او ایده می‌آورد، نقد می‌کند، می‌پرسد و می‌اندیشد. و همین‌هاست که زندگیِ اجتماعی را غنی‌تر و انسانی‌تر می‌کند.

امروز فکر می‌کنم اگر رضا جولایی داستانِ مشروطه و قانون‌مند شدن را در شکوفه‌های عناب چنین ننوشته بود و من نخوانده بودم، هرگز درنمی‌یافتم که باید همیشه پیِ حق و حقیقت گشت و طرفدار آن بود. و اگر داچر کلتنر در حیرت نمی‌آموخت که در برابرِ رازهای بزرگِ جهان باید فروتنانه بهت زد، شاید هنوز در انتظارِ پاسخ‌های آماده می‌ماندم. او می‌گوید حیرت، ما را به‌سوی شگفتی‌های روزمره می‌کشاند؛ به زیباییِ اخلاقی، به عظمتِ طبیعت، به موسیقی، به کشف و شهود.

همه‌چیز رفتنی است؛ بهار و خزان. اما آن‌چه ماندگار است، اندیشه‌ی درست است. برای یافتنِ اندیشه باید داده‌های درست دریافت کرد؛ زمان و انرژی محدود است. اگر به‌جای دریافتِ افکارِ به‌دردبخور، پای هیچ چیزِ جدی نرویم، کتاب‌های مهم را نخوانیم، یا حالا که می‌شود گفت، نشنویم، پس بازنده بودن قطعی است.

داشتم فکر می‌کردم چرا این‌قدر بر یادگیریِ زبانی چون انگلیسی پا فشاری می‌کنم. شاید چون یادگیری را دوست دارم؛ چون می‌خواهم ببینم در جهانی دیگر به مسائل بشری چگونه نگاه می‌شود. هر کتاب، فیلم، موسیقی و هر پادکستی که برای یادگیری زبان می‌شنوم، پنجره‌ای تازه به رویم باز می‌کند؛ و همین پنجره‌ها، هم فهمِ من از جهان را وسعت می‌دهد، هم حرفِ تازه‌ای به گفتارم می‌بخشد، و هم در تعامل‌های اجتماعی‌ام انسانی‌تر و پذیراتر می‌کند.

و این‌گونه، در حینِ نوشتن، درمی‌یابم که چقدر ندانسته‌ها و ناگفته‌ها دارم. همین آگاهی از «نداشتنِ حرفِ مهم»، مرا به راه می‌اندازد: به خواندنِ بیشتر، نوشتنِ بیشتر، تجربه‌های تازه و مهارت‌های نو.

کانال تلگرام یادگیری انگلیسی با پادکست:

  1. https://t.me/atefeqorbaney

به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط