در روزگاری که زندگی به تکرارِ بیپایانِ روزها بدل شده، من دو کار کردهام که شاید بتوان نامشان را «نجات» گذاشت: خواندن کتابهایی که بوی جهانهای گمشده میدهند، و نوشتن رمانی که هنوز نمیدانم پایانش کجاست — یا آیا اصلاً پایانی دارد.
کتابها را نمیخوانم برای دانستن، بلکه برای فراموش کردن. فراموش کردن این جهان، این من، این لحظه. هر داستان، دریچهایست به زندگیهایی که شاید هرگز زیسته نشوند، اما در ذهن من نفس میکشند.
شاید اینها زندگی نباشند، اما چیزی نزدیک به آناند — و همین نزدیکی، برای من کافیست.
In a time where life feels like the endless repetition of days, I’ve done two things that might be called salvation: reading books that smell of lost worlds, and writing a novel whose ending I cannot yet see — or even know if it exists.
I don’t read to learn. I read to forget. To forget this world, this self, this moment. Each story is a portal to lives that may never be lived, yet breathe within the shadows of my mind.
Perhaps these aren’t lives. But they’re close enough. And that closeness, for me, is everything.
آخرین نظرات: